تبليغاتX
ترانه اي كه نخواهم سرود من هرگز
دوشنبه 18 آبان1388
از پله ها می آیی ... بخار می شوم!

در را می بندم، باز می شود! در را می بندم، باز می شود! در را می بندم، باز می شود! سه بار! ... از پله ها پایین می آیی، در آغوشم آرام می گیری، بخار می شوی! از پله ها می آیی، آرام می گیری، بخار می شوی! از پله ها آرام بخار می شوی! ... کنارم آرام می گیری، دست هایم سینه ات را مرور می کنند، زخم هایت را، داغ ِ داغِ داغ ... سه بار ... تقلا، تقلا، تقلا ... نوازش می کنی کابوسم را ... کنارم آرام می گیری، چشم هایت خیره می شوند چشم هایم را، رنگ به رنگ می شوند ... رنگ به رنگ می شوند چشم هایت ... سرم گیج می شود .... آبی که می شوند، یخ می زنم، سرما می خورم، تب می کنم .... قرص لازمم، گلویم دیگر آرام نمی شود .... آبی که می شوند، نفس نمی کشم، قرص لازم می شوم، قرص می شوی .... هوا سرد می شود، اتاقم پاییز می شود .... می روی، می آیی، می روی .... نفس می کشمت .... می روی، می آیی، می روی .... می بلعمت .... می روی، نمی آیی، می روی .... اتاقم پاییز می شود، برگ ها .... خسته می شوم .... کاغذهایم را دزدیده اند، صدایم را جایی جا گذاشته ام، چشم هایم بازی در می آورند، چشم هایت رنگ به رنگ می شوند .... نمی بینم، نمی بینمت .... حوصله ام سر می رود .... بازی می کنم .... خیره می شوم چشم های خورشید را، رنگ به رنگ نمی شوند .... آرامند .... آرام خوابم می برد .... در خواب درها آرامند. در را می بندم، بسته می ماند! .... تنها مانده ام .... کابوس می شوم .... به خوابت می آیم .... چاقوهایم را تیز می کنم .... کابوسم می شوی .... چاقوهایت را تیز می کنی .... سینه ام از آن تو .... سینه ام را می شکافی؟ .... می خواهی ادیپ شوم، می خواهی چشم هایم را در آورم، می خواهی مادرم شوی .... من اما ادیپ نمی شوم، تو اما چشم هایم را در می آوری، تو اما مادرم نیستی .... در خواب درها آرامند، بسته اند، تو بخار نمی شوی .... تب کرده اند چشم هایت، آبیند، عرق می کند آغوشم .... برهنه می آیی .... خوابم نمی برد .... آغوشم را پر می کنی از دردهایت ... گرم می آیی ... پایه های تختم، پایه هایم می لرزند .... برهنه می آیی، گرم، اشک هایت را جا گذاشته ای، دردهایت را آورده ای .... دست هایم سینه ات را مرور می کنند، دست هایت چشم هایم را .... آرام نمی گیرم .... آرام می گیری .... آرام می گیرم .... چشم هایت رنگ به رنگ می شوند  .... از پله ها می آیی .... چشم هایم رنگ تبارم را دارند .... آبی می شوی .... آرام نمی گیرم، آرام می گیری .... از بالا تا پایینت را مرور می کنم، سینه ات را چند بار .... حفظ می کنم .... نباید بروی، نباید چشم هایت آبی شوند، نباید قرص شوی .... می گویم شکل عنکبوت هایم شده ای .... می گویی اتاق را به رنگ ترس هایت بزک کرده ام .... می گویم ادیپ نیستم .... ادیپ نیستم .... پاییز شاید .... ادیپ نیستم .... چشم هایم نمی بینند، هرگز ندیده اند، نمی دانم خیابان چه رنگ است .... ادیپ نیستم، پاییزم .... پاییزم .... پاییزم .... می خندی به من که پاییزم .... خنجر را میان چشم هایت پنهان می کنی .... چشم هایت رنگ به رنگ می شوند .... خنجر را از یاد می برم .... فکر می کنم که می مانی .... سرم آرام می گیرد بر سینه ات .... سینه ات آرام نمی گیرد .... می رود بالا، می رود پایین .... نفس می کشی، نفس نمی کشم .... شش هایم را از یاد برده ام، خنجر هایت را از یاد برده ام  .... تو اما از یاد نبرده ای چشم هایم را .... چشم هایم را می دری .... خون اتاق را بر می دارد، می برد به جای دور .... من را هم می برد .... تو نمی آیی .... تو چشم هایت آبیند .... تو چشم هایت از گذشته می آیند .... تو آرام نمی گیری .... تو هر روز بخار می شوی .... من ادیپ نیستم .... من پاییزم .... من چشم هایم نمی بینند .... من خیره می شوم چشم هایت را، تار! .... تو چشم هایت رنگ به رنگ می شود .... رنگ تبارم .... رنگ خیابان هایم .... رنگ آن سرفه خشک ِ آن روز زمستانی که گرم بود دست هایت .... تو بخار می شوی هر روز .... تو دردهایت را جا می گذاری .... تو صدایم را می دزدی، ورق هایم را، دست هایم را .... خوابم می دود .... نمی رسم .... بازی می کنم .... با جای خالی چشم هایم، چشم های خورشید را خیره می شوم .... می سوزم خنجرت را .... چشم هایت آبیست، از گذشته می آید .... خیره می شوم خورشید را .... تو شکل عنکبوت هایم می شوی .... من اتاق را به رنگ ترس هایت بزک می کنم .... خیره می شوم خورشید را .... رنگ آن سرفه خشک آن روز زمستانی که گرم بود دست هایت .... آبی .... در را باز می کنم، بسته می شود! در را باز می کنم، بسته می شود! در را باز می کنم، بسته می شود! .... هزار بار .... تقلا .... تو از پله ها بالا می روی، آرام نمی گیرد آغوشم، بخار می شوم! از پله ها می روی، آرام نمی گیرم، بخار می شوم! از پله ها آرام بخار می شوم .... و تو خوب می دانی که چهره ام شکل کودکی های پاییز است، نه ادیپ! 

+ نوشته شده در 23:46 توسط سهيل آقازاده.
سه شنبه 12 آبان1388
ادیپ های نصفه در کوچه پس کوچه های نازی آباد!
 

ادیپوس، که از تبار نفرین شده کادموس است، بر تقدیر می شورد و بی آنکه بداند تقدیر را فربه و گریز ناپذیر می سازد. از تقدیر می گریزد و به سمتش می شتابد. اما این رفتن، رفتنی یک سر بی حاصل نیست. این رفتن، حقیقت آدمیست که از میان شکست ها، به سوی دانایی پیش می رود. تراژدی ادیپ، غمنامه قتل پدر، یا همخوابگی با مادر نیست. تراژدی ادیپ، که مرگ هم چاره اش نیست، تراژدی داناییست. حکمی که ادیپ محکوم به آن است، تنها حکم تقدیر نیست، بلکه حکم تقدیر است در کنار تقلایش برای شکست آن. این دانایی هم اسباب شکست است و هم اسباب پیروزی. پیروزی از آنجایی آغاز می شود که ادیپ خود را در "انسان کلی" تکثیر می کند و جنگ با تقدیر را تقدیر آدمی می سازد. او در این جنگ یک سر مغلوبه نیست، چرا که ابوالهول را که بر سر در شهر ایستاده و نماینده تقدیر است از بین می برد. قدرت این ابولهول، بخوانید تقدیر، در راز آلودگیش است و تا وقتی که ادیپوس به معمای معروفش یعنی " آن چیست که در بامداد چهار پای و در نیم روز دوپای و در شامگاه با سه پای می رود؟" پاسخ نگفته جان مردم شهر را می گیرد، اما رادمردی ادیپ در گره گشایی از رازهاست. او می داند که پاسخ این پرسش و هر پرسش دیگری که تقدیر مطرح می کند انسان است، "انسان در خردی و جوانی و پیری". اما دست آخر، ادیپوس انسان است. با گوشت و پوست، عشق به دانایی و دلدادگی به همشهریانش و همچنین سائقه امید به جنگ تقدیر شتافته و این تقدیر است که خود را بر او تحمیل می کند و رازی را که ادیپ برای گشودنش تقلا می کرده در پیش چشمانش قرار می دهد. شکست در خود اوست، او خود، تقدیر است و زهر آلودگی زیستن در همین است. چرا که دستهای ادیپوس گناه را رقم زده اند، نه اراده اش. در نهایت می توان گفت دیالکتیک کنش و تقدیر در سایه روشن آگاهی، جان تراژدی ادیپوس است.

" حمید پورآذری " ادیپ را در فرمی متفاوت روانه صحنه کرده. او کوشیده ادیپ را در خیابان ها و پیاده روهای شهر ما به تصویر بکشد، در میان دنیای دیوانه دیوانه ای که شگفتی هر حادثه ای تنها تا حادثه شگفت بعد دوام می آورد. بر صحنه این نمایش یک ادیپ وجود ندارد، همه ادیپ می شوند، چه بازیگران و چه تماشاگرانی که بر صندلی های متحرکشان در سرگیجه جهانی که او تصویر می کند شریک می شوند. ادیپ هایی که عظمت تراژدی هاشان به اندازه سهمشان از زندگیست، آنچنان کوچک که بیش از اشک، خنده به لب می آورد. اما این یک سوی ماجراست، مجموع این تراژدی های کوچک  آنچنان دردناک می شود که خنده را از لب ها خواهد خشکاند و گنگی و صلبی حقیقت را بر سر مخاطبان خواهد کوباند. اما این همه حقیقت نیست. "پورآذری" همه را ادیپ می کند، اما ادیپ هایی نصفه. ادیپ هایی که از عمل و سزای عمل، از جنگ و شکست، تنها عقوبت و عذاب را دارند. ادیپ هایی که بردگان موقعیتند، تو گویی که دست و پایشان بسته است و نای حرکتشان نیست. این سیر حوادث است که پیششان می برد، نه سیر حوادث به اضافه آنها. آن ها از تقدیر می نالند، آنرا فریاد می کنند، به آواز می خوانندش، برایش بازی در می آوردند و گه گاهی به ریشش می خندند اما این خنده آنقدر نمی پاید که راه به کنشی دهد. "پورآذری" موقعیت را درست تصویر می کند اما جنگ را به سودش مغلوبه می کند. آن را ابدی می کند و دست آخر از یاد می برد که از هرچه بگذریم، انسان به مثابه انسان است که موقعیت را خلق می کند و می تواند بر آن بشورد، هر چند که شکست بخورد و تراژدی خلق کند، شکستی که تاریخ را تلخ و از طرفی خواستنی می کند.

برای درک این حقیقت باید اندکی در نهایت نمایشنامه ادیپ "سوفکل" مداقه کنیم. ادیپ خود را کور می کند. چرا که رازی را که به دنبال گشودنش بوده آنچنان زننده و نزدیک به خود می یابد که یارای تحملش را ندارد. او خود را کور می کند چون حقیقتِ بلاواسطه، زننده است. این به معنای گریز است؟ هم آری و هم خیر. ادیپ در اوج تراژدی محکوم به گریز می شود و این حکم، تراژدی را باز تولید می کند. اما این پایان کار ادیپ نیست. این گریز از حقیقت، آن را مختومه نمی کند. او شروع به گفتن می کند. دردهایش را به صدای بلند فریاد می کند. این فریاد، رنجنامه های بی حاصل نیست. او با بازگفتن مصائبش از آنها فاصله می گیرد و با آنکه چشم ندارد، آنها را می بیند و فهم می کند. این پایان، راه را برای تاویل استعاری باز می کند. ادیپ حقیقت بلاواسط را تبدیل به روایت می کند. هنر هم در ذات خود دست به چنین کنشی می زند. یعنی پس از گلاویز شدن با تقدیر و زنندگی ثقلش، دست آخر، این هنرست که راه را برای تزکیه و استعلا می گشاید و این دقیقا همان نقطه ایست که "پورآذری" از آن غفلت کرده، یعنی نفس وجود چنین نمایشی، به طور مثال، خود مفری در جهان بی مفر است و با تبدیل کردن آگاهی از شرایط، به خود آگاهی اجازه نمی دهد که این موقعیت تراژیک، خود را تا ابد باز تولید کند.

در آخر می ماند گفتن این نکته که صحنه آرایی بدیع این نمایش، تماشاگر را که دیگر جزئی از نمایش است، آنچنان به هسته کنش دراماتیک نزدیک می کند که هولناکی حقیقت، هرچند هر از گاهی از راه خنده، او را تا حد امکان به چالش می کشد اگر چه شاید نتواند همدلی او را در پی بیاورد. تیم بازیگران این نمایش هم، که شاید یکی از بزرگترین برگهای برنده نمایش باشد،  تیم متفاوتیست. انبوه بازیگران که سیر نمایش را شکل می دهند، با کشاندن جایگاه تماشاگران به این سوی و آنسو، آنان را در مسیر درام همراهی می کنند. موسیقی نمایش هم که به صورت زنده اجرا می شود به شکل نسبتا کاملی نمایش را همراهی می کند و با چشم پوشیدن از صحنه هایی انگشت شمار، آن را می بالاند. در نهایت می توان ادعا کرد که  "حمید پورآذری" تجربه بصری متفاوتی را برای تماشاگر به ارمغان می آورد، تجربه ای که سرزندگی بازیگرانش، سیالت مناسب نمایش، روایت متفاوت و موسیقی و نوای زنده اش، آن را تبدیل به اثری در یاد ماندنی می کند.


پ.ن : توضیح اضافه آنکه٬ این نقد در "جهان اقتصاد" نه چندان اقتصادی دوشنبه یازدهم آبان چاپ شده٬ و توضیح اضافه تر هم آنکه امیدوارم سایتش زودتر سر و سامان بگیرد که مطالب را همانجا لینک دهیم٬ شاید رستگار شدیم٬ شاید البته! 

پ.ن : عکس از رضا موسوی٬ از اینجا(+)

پ.ن ِ نچندان پ.ن! :این برادری که می بینید٬ این آقایی که اسمش بلاگفاس٬ روزگاری آدم خوبی بود٬ اصلا به جان شما یک محله به سرش قسم می خورد٬ به همین سوی چراغ! روزگارست دیگر٬ هزار چرخ می خورد بدمصبِ لاکردار! حالا این برادری که می بینید٬ دیگر قسم٬ سرش را بخورد٬ از دست اذیت و آزارش اهل خانه اش دارند روز به روز کوچ می کنند می روند به سرویس های خارجی! از بس یک روز خودش نمی آید٬ یک روز کامنتینگش نمی آید٬ یک روز سرورهایش ویار آب هویج کرده اند و یک روز هاستش کلا خلاص! بماند .... غرض اینکه کامنتینگ این جا این یکی دو ماه گذشته یک روز سر حال بوده صد روز مرض داشته. یعنی اینکه اصولا کامنتینگش بد مستی کرده.... می خواستم بگویم اگر احیانا کسی حرفی می خواسته بزند اینجا که نتوانسته و شکسته در گلویش٬ من ِ سراپا تقصیر از جانب این بلاگفای برادر ِ روزهای قدیمی ازش عذر می خواهم ....دیگر هم اینکه ماهم با این همه غیرتمان برای این بلاگفای عزیزتر از جان٬ داریم کم کم می کَنیم ازش .... یعنی شاید برویم به سرویس های اجنبی! خدا را چه دیدی؟  

+ نوشته شده در 12:37 توسط سهيل آقازاده.
دوشنبه 4 آبان1388
که آب می شدی میان لرزهایم

تو قرص می شوی

             و من تو را

                       دانه دانه سرما می خورم،

که تابستان سرد بود

            و من تو را

                       تن پوش کردم

                                   که قطره قطره

                                                  آب می رفتی

                                                             اشک هایت را

                                                                         و من عریان تر می شدم

                                                                                               این سرما را،

که پاییز سرد بود

         و من تو را

                   دانه دانه قرص می دیدم

                                        که آب می شدی

                                                         میان لرزهایم!


 پ.ن: من سرما / می خورم / تو را دانه دانه / ای لبخندت / تمام قرص های من !

+ نوشته شده در 13:34 توسط سهيل آقازاده.
سه شنبه 21 مهر1388
...که هوا بوی تو را گریه می کرد

مهتاب نبود

          و مهتابی چه سفید

                            چشممان را زد،

و من چشم بستم

                که سقف را نبینم

                               و تو مهتاب بودی

                                                میانِ سقف!

که چشمم را زد

              نوازشِ تو و مهتاب و مهتابی .

که چشمم را زد،

           چه سفید،

                  این ملافه که

                             مهتاب نبود و مهتابی

                                                   چشممان را زد

                                                                 که من چشم بستم

                                                                               و تو مهتاب بودی

                                                                                       و مهتاب میان سقف!

و مهتاب نبود

           و مهتابی چه سفید

                      و نفس نکشیدم

                                که هوا بوی تو را

                                               گریه می کرد

                                                         که چه سفید

                                                               شش هایم را بستی

                                                                       و من سینه ات را باز،

                                                                                  میان این ملافه و عرق!

که مهتابی هم

         بوی تو را می داد و مهتاب،

                         و من چشم باز نکردم

                                      که تو میان سقف

                                                   چشمم را زدی

                                                               و سقف میان تو

                                                                      این سفیدی ملافه را،

                                                                                 مهتاب گریه می کرد!..

 

+ نوشته شده در 9:18 توسط سهيل آقازاده.
شنبه 11 مهر1388
و دستهایش فریاد آفتاب را می سوخت.

در میان این تقلا

              که عرق را

                        به آتش شیره مردانه سرکشی

                                                    تفته می کرد

              و حضور را

                         که دیگر

                         از نکبت این هوای مسموم

                         بوی ادرار و پهن گرفته بود

                                                می برد تا مرزهای ساکت خواب،

گویی کسی

           به ناگاه

                  از میان پنجره

                                چشم هایش به آفتاب افتاده بود،

که این چنین

         نگاهش بی تابی شب را

                                 گریه می کرد

                                              و دستهایش فریاد آفتاب را

                                                                          می سوخت.

اما افسوس!

کسی نبود

        کسی نیامد

                 که رمز تاریک نور را

                                     در بسترهای دود و افیون و مرگ

                                     برای این خواهش معصوم

                                                      که در هوای تاریک تنی می سوخت

                                                                                            زمزمه کند....

+ نوشته شده در 20:54 توسط سهيل آقازاده.
یکشنبه 5 مهر1388
قطره قطره آب می شوی بر انگشتانم

حتی

     بزرگترین لیوان خانه هم

                              کفاف نمی دهد برای ماندت،

که قطره قطره

              آب می شوی بر انگشتانم

و خوب می دانی

            که سرمایت

                    از سر این شهرهم زیادست

                                       که خورشیدش هر صبح

                                                    از پشت گرما و سیگار و نکبت طلوع می کند...

+ نوشته شده در 13:40 توسط سهيل آقازاده.
سه شنبه 24 شهریور1388
حوای تمام هوس های دریا

ماه بی رمق

         در امتداد تپه

                   خواب انار می بیند،

که تو

    بر انگشت های جذبه ات

                          دانه می کنی.

ماه بی رمق

ماه سرخ

جایی بر پیشانی ساحل بی سر

                    خواب آن سیب را می بیند،

که تو

   بر سینه شهوت ات

                   به بار نشسته ای

                                 ای حوای تمام هوس های دریا.....
+ نوشته شده در 12:43 توسط سهيل آقازاده.
چهارشنبه 11 شهریور1388
به روی این خاطره خیس...

دستم را

          به روی تار، نه !

                      به روی تن ، نه !

دستم را

         به روی این خاطره خیس

                                 نجوا می دهم،

که اینجا،

           زمین ، نه !

                    آسمان ، نه !      

که اینجا،

         هنوزهمان تهرانست

                          هنوز همان سمت تاریک جغرافیاست

                                                               که آمدن نمی داند و

                                                                                   رفتن از بر است....

+ نوشته شده در 23:18 توسط سهيل آقازاده.
چهارشنبه 28 مرداد1388
مرد بی چشم و فراموشی تیرهای چراغ برق

این مرد بی چشم

دیگر آخرین فنجان چایش را

                            سرکشیده.

مه را از یاد برده،

                 فردا را

                      خیابان را

                            تیرهای چراغ برق را

و در آخرین صفحه دفترچه اش

                               نگاه آن رهگذر بی تاب را

                                                       شعری کرده در سه خط.

این مرد بی چشم

دیگر آخربن فنجان چایش را

                           سرکشیده،

                                چشم هایش را

                                       در دست گرفته

                                                    و بی تاب

                                                           می دود برای آخرین قطار این شهر

                                                            که راه برگشت را از یاد برده است....

+ نوشته شده در 12:12 توسط سهيل آقازاده.
دوشنبه 19 مرداد1388
میان نبودن های من

از این صفحه

        این کتاب

               این سخن،

که لمس بود

             میان دستهای من و

                                شرمگاه ِ گرم ِ این شور،

که عطش بود

             میان بوسه های من و

                                صدای لرزان این خواهش،

که حرکت بود

            میان بی شکیب ِ مردی من و

                                 آرام ِ کرختِ این تقلا،

که بودن بود

          میان نبودن های من و

                                 بودن بی انتهای این نجوا،

از این سخن

         این کتاب

               این صفحه،

هیچ پیغام آوری

             آسمان را بشارتی نیاورد

                                   چرا که فلات سینه ات

                                                         تنها در بوسه های من اش

                                                                                   زمزمه کرده بود....

+ نوشته شده در 11:35 توسط سهيل آقازاده.